همكاران موفق

سلام:در همين ابتداي صفحه از كليه همكاراني كه در زمينه هاي مختلف فعاليت چشمگيري داشته اند ، تقاضا مي شود جهت درج فعاليت و موفقيت خود در اين سايت با كانون بازنشستگان نجف آباد تماس حاصل نمايند.

نمونه اي از موفقيت ها و فعاليت هاي همكاران:


1- آقاي محمد حسن زماني پور -

باز نشسته آموزش و پرورش نجف آباد حائز رتبه ي اول پاسخ به پرسش مهر 6 در سطح كشور بود كه طي مراسمي در سالن دكتر شريعتي نجف آباد لوح تقدير وزير آموزش و پرورش و جوائز مربوطه به ايشان تقديم گرديد.


 


2- آقاي احمد بيگدلي -

حائز رتبه ي اول كشوري در بيست و چهارمين دوره ي انتخاب كتاب سال در رشته رمان نويسي.

هو

بنام خداوندگار جميل

خيلي مختصر

در باره خودم

گمان مي كنم در بيست و ششم فروردين ماه 1324 به دنيا آمده ام،فرزند عزيز و گوهرم.پنج ساله بودم كه از اهواز به شهر كارگري،شهر سخت بي باران ،"آغاجاري"، كوچ كرديم. نوجواني و جواني من در آنجا سپري شد. دبستان مهرداد و دبيرستان ساسان اميديه بايد مرا به ياد بياورند. براي گرفتن ديپلم رياضي به اهواز آمدم و در تابستان 1345 در كوچه برجي نجف آباد اصفهان با دخترك قاليبافي ازدواج كردم و در همان سال به سربازي رفتم. در دوران سپاه دانش بود كه من خوشه هاي خشم اشتاين بك ، وداع با اسلحه و آثار هدايت و بزرگ علوي را خواندم و اولين فرزندم پروانه به دنيا آمد.

مهر ماه 1347 به استخدام آموزش و پرورش در آمدم و رفتم لاهيجان، به اميد آن كه با اهل قلم آنجا آشنا بشوم، بلكه در نوشتن ياوري بيابم . اولين داستانم در مجله فردوسي چاپ شد(1347) ، اما خيلي طول نكشيد كه دريافتم براي نويسنده شدن بايد راه طولاني و پر فراز و نشيبي را طي كنم. بعد از لاهيجان به شوش دانيال ، و سپس دزفول مهاجرت كردم و در همان زمان به تئاتر روي آوردم و نمايشنامه هاي تلويزيوني نوشتم. تا سال 1356 كه نمايشنامه ي "دالو"ي من در اهواز و تهران به روي صحنه رفت و شگفتي آفريد. موفقيت دالو باعث شد در همان سال وارد دانشكده هنر هاي دراماتيك بشوم. بنابراين من كه به ادنبال فعاليت هاي تئاتري و گرايش هاي اعتقادي و شوق نوشتن بار ديگر به جنوب كوچ كرده بودم، همراه خانواده از اهواز راهي تهران شدم. ماندنم در پايتخت تا سال 1360 طول كشيد. زياد نوشتم و خواندم ، با تلويزيون هم همكاري داشتم، اما از آن همه جز هشت داستان كوتاه مقبول و پذيرفتني ، چيزي در كيسه ام نماند، و از آن همه شوق و ذوق ، براي آن كه مي خواستم دنيا را تكان بدهم، تنها اين هشت داستان ماند و يك داستان كوتاه ديگر كه بعد ها نوشتم، و مجموعه ي " شبي بيرون از خانه " را پديد آوردند. اين مجموعه در سال 74 به چاپ رسيد.

در سال 1360 ، من كه سياه بختي هاي ناداري و ناكامي را تجربه كرده بودم ، بدون آن كه موفق به اخذ ليسانس بشوم، در پي انقلاب فرهنگي بالاجبار و از سر استيصال به نجف آباد كوچ كردم (زمان جنگ بود) تا براي مدت ده سال در روستا هاي دور از جاده ي تيران و كرون درس بدهم. رنج بي كسي و بي همدلي و بي همزباني، بحران مالي و سنگيني عيال مرا از خواندن و نوشتن جدي باز داشت . بدين ترتيب تا سال 1372 ، چند سياه مشق و ديگر هيچ. براي من اين 12 سال وقفه اي ، فاجعه بار بود.

سال 64 بود كه خوشنويسي را آموختم تا در تنهايي، روح خودم را سبك كنم. ديري نپاييد كه با گرد آمدن تني چند از دوستان نجف آبادي و تشكيل نشست ادبي جمعه ، آن غريزه نوشتن ، الهام و آن نيروي نابخود آگاه و بي اختيار مرا وا داشت تا بنويسم. اين ديگر از دست من و از دست زمانه خارج بود. به ياري دوستي مهربان مجموعه "من ويران شده ام" در سال 81 چاپ شد كه ماه حصل اين دوره است، تقريبآ ده سال بعد از "شبي بيرون از خانه"، كه در پخش ناكام ماند.

آشنايي با روشنفكران و نويسندگان اصفهاني، جان مايه ي نوشتن هاي جدي من شد. مقالات بسياري در زمينه ي پژوهش هاي ادبي، نقد داستان ، سينما و نوشتن داستان منتشر كرده و بازنويسي سياه مشق هاي پيشين را پيوسته ادامه دادم، از جمله رمان اندكي سايه ، تعدادي داستان كوتاه ، چند نمايشنامه، چند فيلنامه و پيش نويس رمان "زماني براي پنهان شدن".

در سال 76 زهره دخترك نوجوانم را از دست دادم و همان سال قلبم را عمل كردم. ضربه كاري بود. اما آن غريزه ي سر به طغيان بر داشته، فروكش نكرد. آخر من براي نوشتن به دنيا آمده ام . به تشويق يكي از دوستان ، اندكي سايه را "خجسته" در آورد. مجموعه "آواي نهنگ" توسط نشر چشمه آماده ي انتشار است. و مجموعه "آناي باغ سيب" يا به تعبير خودم مجموعه داستان هاي پس فرذا در اختيار نشر آگه است و هر دو در انتظار مجوز به سر مي برند. مجموعه داستان "نخستين شب راوي" را هم براي نشر خجسته فرستاده ام . در حال حاضر رمان " زماني براي پنهان شدن" را مي نويسيم.

بعد از سي سال و پنج ماه و 15 روز در مهر ماه 1376 باز نشسته شده  ام و هم اكنون در مراكز خصوصي آموزش هنر ، داستان نويسي تدريس مي كنم. براي سينماي مستند گفتار متن مي نويسم و اگر ويرايش كتاب را هم به فعاليت هايم اضافه كنم. وقت كمي مي ماند تا با نشريات ادبي همكاري پيوسته داشته باشم.

در يزدانشهر نجف آباد ساكنم و 5 فرزند دارم. دلبسته ي شعر هاي كيوان قدر خواه ، ضيا موحد و روشن رامي ام. خواب شعر هاي فروغ را مي بينم و در ذهنم داستان هاي خوب ايراني ( گدا غلامحسين ساعدي . شازده احتجاب گلشيري و ...) را باز نويسي مي كنم. از بورخس لذت مي برم و با مثنوي معنوي و قرآن مجيد طي طريق مي كنم . اخلاق و اعتقادات مذهبي ام را منشا بركت داستان هايم مي دانم . چنانكه اندكي سايه به نيت چهاده معصوم، چهارده فصل دارد.

اين رمان در بيست و چهارمين دوره كتاب سال به عنوان بهترين رمان بر گزيده شد و نيز جايزه ي كتاب سال شهيد حبيب غني پور را نيز دريافت داشت. از ستم و ستمكاري بيزارم و شيفته ي بازنده هاي بي دليل تاريخ ام. به كرامت انساني احترام مي گذارم. در داستان نويسي زبان و تكنيك برايم اهميت فوق العاده دارد و از باز نويس هاي مكرر هيچگاه اجتناب نكرده ام. چشم به راه فرصتي هستم تا داستان آرمانيم را بنويسم و پيش از مرگ ، بميرم. "پروردگارا سينه من بگشاي*".

احمد بيگدلي

يزدانشهر

27/دي/1385

*قرآن مجيد